نقش من در مواجهه با کرونا خبرگزاری علم و فناوری - نقش من در مواجهه با کرونا
یادداشت؛

نقش من در مواجهه با کرونا

ساعت هاست که از ان اتفاق میگذر. اما من مطمنم که او الان اینجاست پیش من. من مطمئنم که این هم من وهم همه مردم لبخند خواهند زد. من مطئنم ماهی گلی ها باز در تنگ های بلوری خواهند رقصید. من مطئنم که همه عزیزانشان را به اغوش خواهند کشید من مطئنم که......

یادداشت// خبرگزاری علم و فناوری در فارس// هانیه ارجی 

 

به نام او
کرونا
تنگ ماهی را از روی میز برداشتم، گونه هایش را بوسیدم. و از اتاق بیرون رفتم. آب سرد کن، درست روبه روی در اتاق بود. به سمتش رفتم، رویش یک برگه چسبانده بودند(:به دلیل شیوع بیماری کرونا استفاده کردن از وسایل عمومی ممنوع میباشد) تصمیم گرفتم که به بیرون بروم،شاید آنجا آب پیدار کردم و توانستم این تنگ خالی را پر کنم. به سمت در خروجی حرکت کردم. از راهرو که گذشتم،یک آقا با لباس هایی آبی. کلاه سفید، عینک آزمایشگاهی، ماسک و... جلویم را گرفت. نگذاشت بیرون بروم.گفت:نمی شود بیرون بروید. خطرناک است. آخر خطرناکه چی؟ خیلی التماس کردم، اما نگذاشت. ولی من به او قول داده بودم، که تنگ  پر را  به او برسانم.
برگشتم سمت اتاق هنوز به راهرو نرسیده بودم که روی در سبز رنگی با خط سفید درشتی نوشته بود  (در اضطراری). هیچ کس فکراش هم نمیکرد. اصلا محال بود که به فکر کسی برسد که من از این جا بیرون رفته ام. اطرافم را نگاه کردم، کسی نبود. دستگیره در را چرخاندم، در باز شد. چقدر خوشحال بودم. چند قدمی که رفتم درست در سمت راستم یک شیر آب بود. تنگ را پر از آب کردم و رفتم سمت در. اما در باز نمیشد. نه خدای من . نه. مجبور بودم از در جلوی وارد بشوم. تنگ را محکم با دو دستم محکم گرفت. نفس عمیقی کشیدم و به سمت در حرکت کردم. وای باورم نمیشد.!چقدر آدم!!!!!
 فکرش را هم نمیکردم. این همه آدم یک جا ببینم. اما چرا باید این کرونا را جدی بگیرند؟ به نظر من که اصلا چیزی نیست. همین جوری که داشتم حرکت میکردم. یک صدای از پشت شنیدم:باید بری توی صف. برگشتم با حالت طلبکارانه گفتم: چرا؟ گفت مگر نمیخواهی بروی داخل؟ گفتم خب بله. اما چرا باید توی صف بایستم.؟چیزی نگفت. رفتم سمت آمبولانسی که سمت چپم بود. اصلا حال و حوصله صف را نداشتم.اما مجبور بودم که همانجا بایستم. بخاطر او مجبورم. من نباید توی این شریط او را تنها بگذارم (او تمام من است و من تمام او)خیلی شلوغ بود. برایم جالب بود که چرا باید این آدم ها الان اینجا باشند؟ چرا؟
اولش کسی کرونا را جدی نمیگرفت. هرکسی سرش به کار خودش گرم بود بچه ها با شادی به مدرسه میرفتند. مادر بزرگ ها سبزه عید میکاشتند. پسر پچه ها در خیابان ها به فکر خریدن ماهی گلی بودند. همه درگیر عید بودند. یکی کفش میخرید. یکی کیف. یکی مانتو میخرید. یکی شلوار. همه انتظار سال نو را میکشیدند. 
اه.
اما کی فکرش را میکرد این ماسک های فیلتر دار آن لبخند های زیبا را بپوشانند؟ 
کی فکرش را میکرد همه بجای به آغوش کشیدن یک دیگر از هم دوری کنند؟
غرق در فکر شده بودم که صدای مرا به خود جلب کرد:خانم؟ خانم محترم؟ ببخشید؟ راننده آمبولانس بود. کنار رفتم. کسی نبود. همه رفته بودند. آب تنگ گرم شده بود. اشکالی نداشت تنگ بدون ماهی گرم یا سرد بودن آبش که فرقی نداشت. خیلی خوشحال بودم. چون توانسته بودم یکی از خواسته هایش را برآوده بکنم. در را که باز کردم... تنگ از دستم لیز خورد. افتاد. وای نه شکست. غیر ممکن بود. مگر میشد. رفتم پیشش پارچه سفیدی را که رویش انداخته بودند از روی صورتش برداشتم. بدنش هنوز گرم بود اما چشم هایش بسته بود. باور نمیشد. او رفته بود
اشکاهایم را پاک کردم. از اتاق بیرون رفتم همه حواسشان به من بود. پرستار ها همه دنبال می امدند کل بیمارستان را گشتم بلاخره دکتر معصومی را پیدا کردم رفتم رو به روش سرش را پایین انداخته بود و گریه میکرد گفتم:مگر نگفتید دیگر نگرانی نیست. مگر نگفتید خطر از بیخ گوشمان گذشته است. مگر نگفتید کرونا بچه ها را نمیکشد. هان. مگر نگفتید. پاهایم سست شد. افتادم روی زمین. چشم هایم تار شده بودنند. هیچ کس را نمیدیدم وقت صدا های جیغ جیغ پرستار ها را کم و بیش میشنیدم. چشم هایم را بستم.
ساعت هاست که از ان اتفاق میگذر. اما من مطمنم که او الان اینجاست پیش من. من مطمئنم که این هم من وهم همه مردم لبخند خواهند زد. من مطئنم ماهی گلی ها باز در تنگ های بلوری خواهند رقصید. من مطئنم که همه عزیزانشان را به اغوش خواهند کشید من مطئنم که......
 

پایان/

زمان انتشار: جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۷:۲۵:۰۰

شناسه خبر: 86537

دیدگاه ها و نظرات :
نام کامل وارد شود
دقیق و صحیح وارد شود
لطفا فارسی و خوانا باشد
captcha
ارسال
نظرات ارسال شده :
تعداد نظرات : ۳ نظر
رحیمه کارگر
۰ مخالف          ۰ موافق
جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۷:۱۴:۲۴

بسیار عالی و تاثیر گذار بود

Marjan
۰ مخالف          ۱ موافق
جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۴:۱۰:۳۳

عالیه

Marjan
۰ مخالف          ۰ موافق
جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۴:۱۰:۰۵

عالیه واقعا دست یا قلمتون فوقالعاده هست

اشتراک گذاری مطالب