نقش من در مقابل کرونا خبرگزاری علم و فناوری - نقش من در مقابل کرونا
یادداشت؛

نقش من در مقابل کرونا

من هنوز زنده هستم ، خانه مان بارها ضد عفونی شده و قرار است فردا مرخص شوم . اما گویا جان و روحم آغشته است به ویروسی که لبریز است از سیاست های کثیف .

یادداشت// خبرگزاری علم و فناوری در فارس// طناز زارعی

 

به نام خداوند امید و عشق 
شروع کردم به الکلی کردن همه ی جاهایی که تو این چند روز دست زده بودم . بیشتر از همه برای خانواده ام نگران بودم. اخه ما نوه داشتیم،پدرم بیماری زمینه ای داشت و نمیشد نگران نبود. پدر و مادرم خارج از شهر بودند و من چند ساعتی میشد که تنها بودم .
بعد از اینکه مطمئن شدم ، تونستم تا حدودی،خونه رو ضد عفونی کنم ، رفتم سراغ وسایلم هندزفری، لباس تمیز، کتاب خوب[که نخونده باشم] و...  همه رو داخل یه ساک کوچیک قرار دادم.
به خواهرم پیام دادم و ازش خواستم به پدر و مادر اطلاع بده که قصد دارم به بیمارستان بروم. اون بلد بود چه جوری با چرب زبونی خیالشون رو از بابتم راحت کنه . توی این شرایط خونه موندن اصلا به صلاح نبود. از مثبت بودن آزمایش مطمئن نبودم ، اما < پیشگیری بهتر از درمانِ.>
با ۱۱۵ تماس گرفتم، ده دقیقه ی دیگه می رسیدند. ساکم  را برداشتم ،کلید توی جاکلیدی برایم خودنمایی میکرد ، شاید امید خوبی بود برای برگشتن. لحظه ی آخر چشمم به آخرین عکس دسته جمعیمان در تولد مادر افتاد،با لبخند برداشتمش و اشک گوشه چشمم را با دست پاک کردم.
تازه به این شهر آمده بودیم، نمیدانستم باید از آن گله داشته باشم یا نه .
آخر اگر در شهر کوچک خودمان بودیم، شاید به این زودی ها این ویروس سراغم نمی آمد.
توی شهر خودمان ، خونه مون حیاط داشت، درخت داشت، درختایی که پدرم کاشته بود ، گلدان های سفالی که خواهرم رنگ کرده بود و محبتی که مادرم با آن تک تک دیوار های خانه مان را ساخته بود. اما اینجا یک آپارتمان کوچک در شهری شلوغ بود.
درب رو بستم و پاهای لرزونمو به حرکت در آوردم . مرد آمبولانسی با دیدنم تعجب کرد.
ساک رو به دستش دادم و چشمانم رو به سیاهی رفت، بعد از اون دیگر چیزی به یاد نمی آورم.
میرویم برای ضبط ۱،۲،۳  -  سلام مامان ،امروز سه شنبه هست. معذرت میخوام که دیر باهاتون تماس گرفتم، دیشب رو کاملا خواب بودم، اما به اون پرستار مهربونِ گفتم که بهت زنگ بزنه . من حالم خوبه،بهترم میشم . برام دعا کن .
یه سلام گنده برای خواهرم فرستادم و بعد فیلم رو ارسال کردم ، و نوشتم دیر به دیر تماس می گیرم ، نگران نباشید .
به مامان دروغ گفتم ، دیشب من پلک روی هم نگذاشتم ، تست کرونا ویروس ۱۹ من، مثبت اعلام شد . حالم هم اصلا خوب نبود و به سختی خودم رو خوب جلوه می دادم.
امروز سه روز از بودن من در بخش کرونا میگذره، امروز صبح با صدای گریه ی ختر جوونی که از خدا و بنده هاش گله میکرد، بیدار شدم. به سختی خودم رو به درب رسوندم. لباس سفیدش پر از خاک بود و چشمهای مهربونش پر از اشک . سرش رو تکیه داده بود به دیوار و بی صدا اشک می ریخت.
همون پرستار مهربونِ  بود، اسمش لیلا بود. دوست داشتم برم بغلش کنم و ازش بخوام دست از گریه کردن برداره ، اما من ناقل یه ویروس کشنده بودم . دستکشم رو پوشیدم، ماسکم رو زدم. حرکت برام سخت بود ، اما اون به من نیاز داشت. بهش حق می دادم شب و روز کردن و روز و شب کردن بین یه عالمه آدم مریض با این موقعیت هر کسی رو خسته می کنه . کسی در اعماق قلبم فریاد زد، شاید دلش برای دخترش تنگ شده .
یک متر ازش فاصله گرفتم ، چشمانم پر از اشک بود ، صدا زدم لیلا خانم، به این زودی ها  خسته شدی ، هنوز کلی راه پیشِ رو داریم . پاشو اشکات رو پاک کن یه عالمه آدم توی این اتاق ها ،منتظر تو هستند. گفتم و برگشتم به اتاقم. من حرفام رو زده بودم ، حرف هایی که دوشنبه شب وقتی هق هقم کل سالن رو برداشته بود، بهم زد.
به فکرم زد، شروع کنم به نوشتن اوضاع اینجا، لیلا خانم هم تاییدش کرد. 
سلام امروز جمعه هست ، ما با کمبود لوازم بهداشتی روبرو هستیم. یه سری آدم که انسانیت رو از یاد بردند، تعداد زیادی ماسک و لوازم بهداشتی رو برداشتند و احتکار کردن 
امروز یکی از دکتر های بخش کرونا فوت کرد، اما اینبار لیلا به جای گریه دقایق زیادی به نقطه ای خیره شد و بعد برخاست و به کارهایش ادامه داد .
امروز یک شنبه، اتاق ما شامل ۵ انسان مبتلا به کرونا است. دیروز یکی از هم اتاقی های من که مردی ۶۰ ساله بود ، فوت کرد . و حالا جایگزین او دختر پرستاری ۲۶ ساله به نام نرجس است .
از آن دوشنبه یک ماه میگذرد، لیلا خانم هم به نرجس، آقای دکتر و دیگر انسان های مبتلا به کرونا پیوست و فوت کرد. 
دیشب دهمین کتاب رو هم تموم کردم . اسمش بادبادک باز بود، دلم برای آن طالبان های احمق مغز پوچ می سوزد. توی این یک ماه هزاران آهنگ شنیدم و احوال لحظه به لحظه این بیمارستان را یادداشت کردم.
من هنوز زنده هستم ، خانه مان بارها ضد عفونی شده و قرار است فردا مرخص شوم . اما گویا جان و روحم آغشته است به ویروسی که لبریز است از سیاست های کثیف .                  

پایان/

زمان انتشار: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۶:۳۰:۰۰

شناسه خبر: 86542

دیدگاه ها و نظرات :
نام کامل وارد شود
دقیق و صحیح وارد شود
لطفا فارسی و خوانا باشد
captcha
ارسال
نظرات ارسال شده :
تعداد نظرات : ۲ نظر
مرضیه زارعی
۰ مخالف          ۰ موافق
پنج شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۲:۳۳

نوشته ای بسیار زیبا بود و کاملا با مخاطب ارتباط برقرار میکنه.

فاطیما شیروانی
۰ مخالف          ۰ موافق
سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۱:۲۴

بسیار عالی

اشتراک گذاری مطالب